تبلیغات
حسابداری و حسابرسی - خاطرات

خاطرات

 

نوع مطلب :خاطرات ،

نوشته شده توسط:علی اصغریان یامی

                                  خاطرات زمان جنگ

با توجه به گذشت زمان؛ روز و  ساعت وقایع مربوطه  به دلیل عدم ثبت در دفاتر فراموش شده و امكان دارد حق مطلب رعایت نشده باشد.  پیشاپیش از تمام غیور مردان عرصه جنگ عذر خواهی میكنم.

یك روز در منطقه عملیاتی غرب كشور در منطقه ی شهرك ماهوت عراق دشمن با دو فروند هلیكوپتر از روی ارتفاعات الاغ لو سنگر های رزمندگان كه پایین دره قرار داشتن هدف قرار می داد كه ضد هوایی تك لول برد ان به هلیكوپتر نمی رسید .برای مقابله با انها بند از بالای ارتفاع گولان خودم به پایین دره نزدیكی شهرك ماوت (ماهوت) رساندم با بررسی گلوله توپ 105 متوجه شدم كه دو گلوله زمانی قابل تنظیم در بین مهمات وجود دارد با توجه به تیر اندازی قبلی روی ارتفاع  الاغ لو فاصله شلیك گلوله تا رسیدن به هدف   8 ثانیه طول می كشید . بچه ها ی توپ خانه لشكر ویژه شهدا با قرار دادن گلوله در قبضه و اماده شلیك شدن ؛كه گلوله باید در ارتفاع 200 متری منفجر می شد . با مشاهد مسیر امدن
هلیكوپتر دشمن موفق به شناسای زمان انها  از  لحظه دیدن تا شلیك  انها شدم؛ كه با شمارش 1001 و1002 و.....1008  8 ثانیه طول می كشید .در مرحله بعدی بادیدن هلیكوپتر ها و دستور اتش منتظر زمان شدم كه پس از سپهری شدن 8ثانیه گلوله در كنار اولین هلیكوپتر دشمن در ارتفاع 200 متری منفجر شد .هلیكوپتر دشمن بادیدن این صنحه بدون شلیك گلوله خود منطقه عملیاتی ترك و از منطقه عملیاتی فرار كردن .به این طریق جان رزمندگان به فضل الهی نجات دادم .



                                                یاد شهید جهان شیری به خیر


توپخانه لشكر ویژه شهدا در ارتفاعات گولان مستقر بودن  با توجه به نوع تو پها از جمله 105 و 122 كه باید در دو جا مختلف مستقر می شدن .
در بین بچه های گردان فقط اقای جهان شیری متاهل و داری فرزند بیشتری بود لذا بچه ها تصمیم گرفتن یك كار اسان در اختیار ایشان قرار دهند تا به ایشان اسیبی  نرسد. ایشان موذن گردن وصدای ایشان شبیه اقای موذن زاده بودن هنگام اذان صدای ایشان در دره های گولان می پیچید روح انسان را صیقل می داد .
یك روز به بچه های گردان گفت اگر امكان دارد بنده كه در قسمت توپخانه 105 هستم به قسمت توپخانه 122 منتقل كنند و ایشان این خواهش را هم از فرمانده وقت ... كرده فرمانده جواب داد من امروز دیدبانان را به خط مقدم می برم و از انجا كه برگشتم شما را با خود به قسمت توپ خانه 122 می برم نزدیك ظهر بود ماشین غذا امد و ایشان مسئول این كار هم بودن . ان روز غذا عدس پلو بود ایشان زحمت كشیدن با طشت غذا گرفتن و به سوی سنگر حركت كردن . درب سنگر برای اینكه تركش وارد سنگر نشود به صورت ال می ساختن . ایشان درست در قسمت ال قرار داشتن ناگهان یك گلوله سوت كشید و جلوی پای ایشان فرود امد و ایشان بسوی حق تعالی پر كشیدن و همه ی ما را داغ دار كردن . در این زمان به فرمانده بیسیم زده شد اما هنوز به خط مقدم نرسیده بودن .ولی موذن گردان به سوی معبود دلها پر كشید . روحت شاد ویادت گرامی باد انشاء الله.




             یاد وخاطره شهید حسین  محمودی فرمانده  توپخانه لشكر ویژه شهدا



یك روز عصردر اهواز قبل از عملیات كربلای 4 و5  ایشان اعلام كردن كه باید به ماموریت بروی در مورد مقصد توضیح نداد روز بعد سوار اتوبوس شدیم وارد شهر اصفهان با سه نفر از دوستان شدیم در انجا از لشكر های دیگر هم امده بودن اموزش تخصصی دیدبانی بصورت كاملا" فشرده شروع شد هنوز دوره تمام نشده بود صدای مارش عملیات كربلای 4  نواخته  شد روز بعد اعلام كردن كه منطقه احتیاج  به وجود شما ها دارند هر كس به لشكر خود برگشت وقتی از اتوبوس در اهواز پیاده شدم .متوجه پارچه نوشتی شدم كه روی ان  نوشته بودن حسین جان شهادت مبارك بند از دیدن این صحنه كاملا"مات بودم .در این هنگام صدای شنیدم كه می گفت پدر شهید محمودی امد ولی از شهادت حسین خبر ندارد .پدر شهید محمودی در لشكر 5 نصر خدمت میكرد . بند باسرعت هرچه تمام تر خودم را بالای ساختمان رساندم و پارچه نوشته را جمع كردم . تا  پدر ایشان از موضوع  با خبر نشود . بچه ها به ایشان گفتند كه حسین مجروح شده برای درمان به مشهد اعزام شده اما پدر ایشان  گفتند من كه میدانم حسین به شهادت رسیده . بچه ها به لشكر 5نصر خبردادن و مرخصی ایشان را گرفتن . روز بعد بچه ها با دو دستگاه اتوبوس از اهواز برای تشیع جناز ایشان راهی شهر شیروان شدن . در ان روز در شهر شیروان همزمان تعداد یبشتری از شهدا بر روی دستان مردم غیور  تشیع می شدن .هر كس شهدای كه می شناخت  را تشیع می كردن .
بچه گردان توپخانه ویژه شهدا . از اتوبوس پیاده شدن و فریاد عزا عزا ست امروز روزه عزا ست امروز فرمانده عزیزمان پیش خدا  ست امروز . مردم منطقه اصلا" نمی دانستن كه ایشان فرمانده توپخانه است حسین محمودی همرا ه با سایر شهدا در بهشت زهرا ارام گرفت . بنده از بچه ها سوال كردم چطور ایشان به شهادت رسیدن  بچه ها جواب دادن ایشان همراه با یك دیدبان در خط مقدم در منطقه شلمچه بودن كه دیدبان جلوی چشمان ایشان  از سوی دشمن از ناحیه گردن هدف قرار گرفتن و به شهادت رسیدن خون این عزیز به جوش امده و با ارپی جی به خط دشمن حمله می كند كه در نزدیكی سنگرهای دشمن  از ناحیه سر هدف تیر مستقیم دوشیكا قرار می گیرد و به درجه رفیع شهادت نایل می شوند .
ایشان از همرزمان شهید محمود كاوه فرمانده لشكر ویژه شهدا بودن هنگامی كه برای شناسایی منطقه  ؛ با هم می رفتیم از روی نقشه جاهای كه احتمال داشت دشمن از انجا نفوذ كند بصورت نمونه ای تیراندازی می كردیم و ثبت میكردیم تا در مواقع ضروری انجا را هدف قرار دهیم ایشان با درایت با بچه ها برخورد می كردن و فرمانده قابلی بودن . روحشان شاد انشاءالله. 

                                                            مار  یا فرشته  نجات


هنگام جابجای بچه های توپخانه در منطقه عملیاتی ماوت عراق بچه ها در حال ساختن سنگر اجتماعی بودن بعد از پر كردن گونی خاك و چیدن انها و پلت گذاری سقف . برای اینكه گلوله  توپ وارد سنگر نشود از بیل مكانیكی خواستیم كه روی سنگر به اندازه كافی خاك بریزد . بیل مكانیكی این كار را انجام داد . ولی در اخرین مرحله یك لاستیك بیل مكانیكی به چند تا از گونی گیر كرد و قسمتی از گونی كج شد؛  ولی انقدر هم كج نشده بود كه قابل استفاده نباشد .
نزدیك غروب بود. بچه های گردان توپخانه لشكر ویژه شهدا قرار بود شب در ان سنگر استراحت كنند ولی هنگام انتقال وسایل به داخل سنگر ناگهان بچه ها متوجه شدن ؛در روی گونی سنگر یك مار مایل به رنگ قرمز قرار دارد و اماده حمله میباشد .
ان شب بچه ها هیچ كس جرات نكردن در سنگر استراحت كنند و بیرون از سنگر خوابیدن ولی هنگام صبح موقع از خواب بیدارشدن متوجه شدن سنگر بطور كلی خراب شده .این مار یا فرشته نجات باعث نجات جان تعدادی از همرزمان ما شد.


                                                  چاقو

در ادامه عملیات كربلایی 5 بند باید به خط مقدم اعزام می شدم برای دفاع شخصی همیشه با خودم یك چاقوی ضامن دار برای درگیری تن به تن همراه داشتم در ان روز به علت شدت اتش دشمن كسی كه قرار بود بند را به خط مقدم برساند تاخیر كرد .این چاقو در داشبرد یك لندكروز جا ماند .
 سویئچ روی ماشین بود ناگهان درب ماشین بسته شد . هر كاری انجام دادیم درب  ماشین باز نشد. خاكریز مقر توپخانه بصورت دایر به جهت جوگیری از تركش گلوله ها ساخته می شد .بچه ها دور هم جمع شده  بودن هر كدام خاطر خود را تعریف می كردن در هنگام دو جنگده از سوی اهواز با سرعت بالا و در ارتفاع 100 الی 200 متری به مقر دشمن حمله كردن بجه ها شروع به كف زدن و  گفتن زند باد  ایران  ... جنگنده ها پس از این عملیات موفق امیز  دوباره با ارتفاع پایین به سمت اهواز پرواز كردن و از منطقه دور شدن .بچه ها خوشحال بودن می گفتن و می خندیدن .
 بند بطور نا خواسته به اسمان نگاه كردم دیدم روی سرمان یك چیزهای سفید رنگ باسرعت بالا فرود می اید تا داد زدم بچه ها ! بمب خوشه ای دیگر خیلی دیر شد و تنها كاری كه انجام دادم با سرعت خودم را توی چاله اشغالها انداختم چون دوستان متوجه منظورم نشدن متاسفانه تعدادی از انها زخمی شدن در این هنگام هواپیمای دوم دشمن مارا هدف راكت قرار داد كه به فضل الهی راكت بیرون از مقر خورد و فقط گرد و خاك نصیب ما شد .
ام بدلیل بمب خوشه ای تما م شیشه ای ماشین لند كروز شكست و خرد شد . راننده ماشین گفت حالا درب ماشین به راحتی باز می شود .شما  می توانی چاقوی خودت بردارید . یكی از بچه های شاهرود گفت شما اینجا هیچی نشدی نگران خط مقدم هم نباش . و به فضل پروردگار این طور هم شد.

                                                    راننده ای كه مسیر را گم كرده بود


  هنگام غروب بود قرار شده بود بند و بیسیم چی یم به خط مقدم برویم یك بردار بسیجی رانندهای تویوتا لندكروزما را به انجا برساند بنده برای شناسای منطقه كه اولین بار بود وارد ان خط می شدم خواستم اطلاعاتی از منطقه بدست بیاورم در نتیجه سوار عقب ماشین شدم .
بعداز  گذشتن از شهرك دو ایجی در منطقه شلمچه هوا تاریك شد. در انجا خاك ریز های فراوانی توسط برادان (سنگر سازان بی سنگر ) ایجاد شده بود.
تمام درختان نخل بدون سر بودن رانندهای عزیز در بین این خاك ریزها مسیر  را گم كرده با توجه به تاریكی هوا و ترمز های كه میزد دشمن متوجه نور ترمز ماشین شده بود و منطقه به شدت تمام زیر اتش خمپاره و گلوله گرفت .ا
ما این رانندهای عزیز همچنان به رانندگی در دور باطل ادامه می داد .صدای انفجار و گرد وخاك ونوری كه از لای  گرد و خاك بالا می زد و تركشهای كه قرمز رنگ تامسافتی در اسمان دیده می شد .و صدای خاصی در كنار ما ایجاد می كرد.در هوا پراكنده می شد.
این وضعیت حدود نیم ساعت طول كشید .چون بنده در عقب ماشین بودم گاهی وقت ها در كف ماشین شیرجه می رفتم . در این هنگام كه ماشین به راه خود ادامه می داد متوجه شدم یك درخت نخل چند باری است كه من مشاهد میكنم .از شیشه ماشین راننده را صدا زدم و گفتم داستان این نخل چیست .كه من ان را چند بار می بینم . راننده جواب داد مسیر را گم كرده ام. پیدا نمی كنم .
 تاز فهمیدم چرا دشمن این منطقه زیر اتش گرفته و فكر میكند  كه تعدادی زیاد خودرو در حال حركت می باشد. تصمیم گرفتیم به شهرك دوایجی برگردیم . تا هواپیمای دشمن كه منور خوشه ای در شب می زند ان وقت به مسیر ادامه دهیم.


                                                          سنگر خالی

حدود ساعت 2 شب با پرتاب منور خوشه ای از سوی هواپیمای عراق منطقه بطور كلی روشن شده ما به سمت خط مقدم حركت كردیم وقتی به سنگر فرماندهی رسیدیم ولی سنگر خالی بود .راننده ما را تنها گذاشت در امان خدا ما حدود یك ساعت منتظر شدیم هیچ خبری نشد .تا این كه  یك نفر امد ما خودمان را معرفی كردیم .وگفتیم چرا این سنگر خالی است . گفت زاغه مهمات گلوله ارپی جی منفجر شده ما مجبور شدیم این سنگر را ترك كنیم . ایشان خود را فرمانده خط معرفی كردن .
ما دلیل امدن به خط را بیان كردیم كه قرار است با بچه های اداوات كار كنیم . ایشان جلوی ما حركت كرد ن در را هی كه میرفتیم من درگیری تیر بار چی را میدیدم . از روی پل عبور كردیم وارد ان سوی رود خانه شدیم .فرمانده جلو حركت می كردن و ما پشت سر  او از جوب نخلها عبور می كردیم .یك وقت متوجه شدم ما از طرف درگیر حدود 200 متر گذشتیم .
فرمانده همچنان راه می رفتن من به پشت فرمانده دست زدم و گفتم این دوشیكای كه شلیك می كند كیست چرا به ان تیر باری كه ما از ان گذشیم شلیك می كند . فرمانده گفت بشینید. كه ما اشتبا وارد بین نیروی دشمن شدیم و جوب نخل را اشتباه امدیم .بصورت مرغی عقب نشینی كردیم و از بین نیروی دشمن خارج شدیم و مسیر درست را پیدا كردیم .ان وقت متوجه شدم به جای كار كردن با بچه های اداوات از ما بعنوان نیروی سنگر كمین استفاده شده است .
ما این اعتراض را كردیم كه وظیفه ما چیز دیگری است ولی فرمانده جواب دادن ما نیرو كم داریم شما باید در این سنگر بمانید. افراد هر 24 ساعت از ان سنگر ها تعویض می شدن و به ما می گفتن شما باید بمانید.كه حدود 72 ساعت در ان منطقه ماندیم ولی از كار اصیلی كه باید انجام میدادیم باز ماندیم . چون اصلا نمی توانستیم انتن بیسیم را راست كنیم و همیشه در دید مستقیم دشمن قرار گرفته  بودیم.
 ان سنگرها به صورت چاله بودن؛  و در حدود 50متر مربع چهار چاله وجود داشت  و هر كدام از انها  گنجایش چهار نفر بصورت فشرده داشت .كه در مجموع  شدیم 16 نفر این سنگر ها روباز بودن و باید 24 ساعت همیشه گردن كج می ایستادی تا سرت از سنگر بیرون نزند چون هنگام روز دید كاملا" با انها بود یك ته نخل در روبروی ما قرار داشت كه تك تیر انداز دشمن هر 5 دقیقه یك تیر به ان می زد و خیال می كرد.
 كه كله  یك نفر است. انجا پیكر  یك شهید  بررگهوار دیدم كه چهره ان برایم اشنا بود .  .پرسیدم این شهید كیست وچرا به خط عقب منتقل نمی شود . گفتند ایشان شهید كاوسی می باشند . به دلیل دید دشمن در روز امكان انتقال وجود ندارد .ایشان مربی اموزشی لشكر ویژه شهدا هستند . تاز فهمیدم كه ما زیر دست همین شهید بزرگهوار اموزش نظامی دیده ایم برای همین چهره نورانی او اشنا است انشاءالله با امام حسین مشهور شوند.

                                                 پرواز قمری بر فراز سنگر كمین


حدود ساعت چهار بعد از ظهر بود هواپیمای دشمن در ارتفاع بالا پرواز می كرد. بچه ها در داخل گودال سنگر های كمین بودن . هواپیما در حال شناسای بود . بعداز  نیم ساعت توپخانه دشمن دقیقا" سنگر های كمین ما  را هدف  گلوله ها قراداد. اتش انفجار گلوله ها صورت ما را درداخل سنگر رو باز می سوزاند .ولی به یاری خداوند به داخل سنگر اصابت نكرد . ما بصورت گردن كج در سنكر اماده هر گونه حادثه بودیم .
با فرود امدن هر گلوله وانفجار ان یك قمری از روی درختی كه در نزدیكی ما بود پرواز می كرد و یك دور روی سنگر كمین مامی زد و دوباره روی درخت می نشست. وگاهی وقتها تركش شاخه درخت را قطع میكرد . من این صحنه را می دیدم و به خود گفتم ای پرنده عزیز تو پرواز كن و از این جهنمی كه ایجاد شده دور شو . حدود نیم ساعت در حال كوبیدن بود .
تركشها درست تا لب سنگر شخم می زدن ولی به خواست خدا وارد سنگر نمی شدن. اگر ما چشمان خود را می بستیم و یكی ما را می دید فكر می كرد كه ما روزها ست كه مرده ایم چون انقدر گل لای و دوده نصیب ما شده بود.
 تا اینكه در كنار  ما مقداری  نی اتش گرفت . ما گلوله های  ارپی جی را در بین انها مخفی كرده بودیم به سرعت گلوله ها را خارج كردم و دشمن خیال كرد  كه ما منهدم شدیم كه با عنایت خدا به هیچ كس اسیبی نرسید.

                                 رزمنده ای كه با خط اشنا نبود

یك روز در دیدگاه بودم یك رزمنده ای را دیدم در زیر افتاب داغ  در منطقه شلمچه در قسمت خاك ریزی كه بصورت  ال بود. صورت خود را بر روی خاك ریز گذاشته و  به یك نقطه با اسلحه قناسه نگاه می كرد . وسط خاك ریز اب گرفته بود. به راحتی نمی توانستی راه بروی .
حدود 2 ساعت رفتار دشمن زیر نظر گرفته بودم. رفت و امد انها تعداد ماشین و  تانكها و...  به بتوانم اطلاعات منطقه به قرار گاه گزارش بدهم . و درصورت نیاز درخواست اتش كنم . در این مدت این برادر عزیز مان تكان نمی خورد. با توجه به اینكه نیروی پیاد ه دشمن در تیر رس بود ایشان هیچ اقدامی انجام نمی داد.
متوجه شدم كه ایشان به خط اشنا نیست اصلا" نمی داند كه دشمن كدام طرف ما می باشد. از كمر خاك ریز به دلیل اب گرفتگی خودم را با زحمت به ایشان رساندم . سلام و خسته نباشی گفتیم . از شدت افتاب و گرما منطقه خیس عرق شده بود .
گفتم من از دور به شما نگاه می كردم ولی شما فقط یك سمت نگاه می كنی . گفت من ان سنگر ها را زیر نظر گرفته ام تا بتوانم نیروی كه از ان بیرون بیاید بزنم . ما شانس اوردیم ان سنگرها متعلق به نیروی خودی بود . به ایشان گفتم سرت را برگردان نیرو ی پیاده دشمن را نگاه كن انها با دوربین ما را نگاه می كنند.
گفت خدا رحم كرد اگر از ان سنگر كسی بیرون می امد من او را هدف قرار می دادم . ایشان این را گفت و اماده شلیك به نیروی دشمن شد با اولین شلیك ان كسی كه با دوربین نگاه می كرد. زد. و پایین خاك ریز پرید و گفت بالاخره زدم و خوشحالی می كرد. صبح روز بعد شنیدم یك نفر ناله میكند. وقتی خودم رساندم دیدم این همان رزمنده دیروز می باشد كه هدف تركش قرار گرفته و مجروح شده.

                                             اتش در زاغه مهمات

در منطقه عملیاتی غرب بنده و چند تن از همرزمانم در روی یال یك كوه در بالای سر شهرك ماوت عراق ایستاده بودیم و منطقه عملیاتی را مشاهده می كردیم .كه دشمن كجا مستقر است و احتمال نفوذ انها كجاست.ناگهان صدای سوت گلوله اینقدر نزدیك شد با توجه به تجربه قبلی فهمیدیم خیلی به ما نزدیك می باشد.هر چهار نفر با هم روی زمین سینه خیز رفتیم .گلوله چهار متر از ما رد شد و منفجر شد .
به خواست خدا تركشها به سمت جلو رفتن ما همگی سالم ماندیم . تعدادی تركش به زاغه مهمات اصابت كردن. و پوكه های گلوله  كه ما اماده شلیك كرده بودیم اتش گرفت. بچه ها با دیدن  این صحنه پا به فرار گذاشتن .من در زاویه ای قرار داشتم كه دیدم كدام قسمت از زاغه اتش گرفته است .
و احتمال سرایت اتش به سایر قسمت ها وجود دارد. و فقط چند تا از پوكه اتش گرفته.و مواد منفجره به هوا با ارتفاع سه و چهار متر پر تاب می شود. در این لحظه تصمیم گرفتم كه خودم را به زاغه برسانم و پوكه های اتش گرفته را به بیرون پرتاب كنم و این كار را با موفقیت  و  به یاری خدا انجام دادم و اتش  زاغه را خاموش كردم. اما بچه ها  منتظر شهادت من بودن.

                                       ترس از خشم شبانه

تعدادی از برادان بسیجی كه چندین باربه جبهه امده بودن و در قسمتهای مختلف كار كرده بودن هركدام در ان قسمتها برای خود تجربه ای كسب كرده بودن برای اینكه از خشم شبانه (در واقع امادگی جسمی و روحی برای رویاروی با دشمن و اشنای با  سر صدا مواد منفجر  دوشیكا  و تیربار و غیره) دور باشند در ارزیابی انجام شده اعلام كرده بودن  ؛ كه اموزش مجدد انجام داده اند.
با این عزیزان یك گردان بنام حبیب ابن ... تشكیل دادیم و در منطقه سینه مرغی و تخمه مرغی و كفی شهرك ماوت عراق مسقر شدیم .منطقه به شكلی بود كه دشمن در بالای سرما قرار داشت ما باید شب در سنگر مستقر می شدیم و هنوز هوا روشن نشده بود به سنگر استراحت برمی گشتیم.در شب اول هنگام تقسیم نفرات در سنگر های مشخص شده  جهت پوشش منطقه یكی از برادران بسیجی كه بعنوان ار پی جی زن هم بود دستم را گرفت و گفت ما ان برگهای ارزیابی برای فرار از خشم شب درست پر نكردیم و الان بنده نمی دانم گلوله  ار پی جی از كدام سمت در درون قبضه جا گذاری  كنم . در واقع ایشان باید تانك دشمن را می زد .
بنده حدود یك ساعت طول كشید .تمام جزییات ار پی جی در سنگر كمین به ایشان یاد دادم و تاز گفت بقیه بچه ها هم اموزش ندیده اند. روز بعد هنگام استراحت اموزش را در سنگر استراحت شروع كردیم و همه را اموزش دادیم .

                                       بابا بزرگ

در منطقه عملیاتی شلمچه در یك محور دشمن خیلی بچه های ما را اذیت می كرد . حتی بچه ها را هدف ار پی جی قرار می دادن در ان روز تازه جای گزینه دیدبان قبلی شده  بودم . از او پرسیدم منطقه اتش كجاست .اشاره به ان سوی كه دشمن قرار داشت كرد .هر چه نگاه كردم جز درختان نخل و یك پارچه سرسبز هیچی دیده نمی شد. با دقت بیشر نگاه كردم متوجه سنگرهای اجتماعی دشمن شدم كه از انجا خط خودشان را تغذیه می كرند.
 فاصله بین ما و دشمن از صد متر شروع و تا سیصد متر الی چهارصد متر می رسید.دوباره سوال كردم ایا این سنگر را دیدی و كاری كردی .جواب داد نه بدلیل نزدیك بودن فاصله نمی توانستم راحت روی خاك ریز گرا به گیرم . بنده یك قطعه چوب در امتداد سنگر های دشمن روی خاكریز فرو كردم و با قطب نما گرای دشمن را گرفتم و درخواست اتش كردم اما گلوله را با فاصله پانصدمتری دریافت كردم .
 با توجه به موقعیت ان توانستم گلوله را به سوی سنگرهای دشمن هدایت كنم  پس از تنظیم موقعیت  درخواست چند گلوله با هم كردم . اما موقع فرود امدن گلوله ها دیدم  قطع نمی شود. سوال كردم؟ جریان را به من گفتند. ما مدتی است كه می خواهیم این هدف را بزنیم ولی گرا ی ان را نمی دانستیم از طریق بیسیم بچه های ادوات این گرا را به خمپاره انداز ها دادند و انها هستند.
 كه هدف را می زنند.از ان روز به بعد تا زمانی كه بنده در ان خط بودم به یاری خدا. دشمن جرات حتی یك گلوله ار پی جی را هم شلیك كند نداشت یك شب تحرك دشمن را مشاهده كردم و درخواست اتش كردم به دلیل فاصله كم بین ما و دشمن گلوله ها هنگام فرود امدن از روی سر خودمان سوت می كشید ولی روی خط دشمن می خورد .یك وقت از بیسیم شنیدم كه اعلام شد بابا بزرگ می گوید این گلوله ها روی بچه خودی پایین می اید . با هم مشغول صحبت كردن بودیم. در ان حین دیدم كه بابا بزرگ داشت به سوی پایین خط  می اید؛ و به توپخانه گفتم با خود بابا بزرگ صحبت كن و از ان بپرس  . بابا بزرگ جواب داد بچه ها از سوت گلوله می ترسند.
 به همین دلیل اعلام كردم .چون دشمن به ما نزدیك شده بود.جز این كار چاره ای نبود كه دشمن را درهم به كوبم و اعلام كردم اگر گلوله  روی بچه ها ما بیافتد اولین نفر كه كشته شود خودم هستم  دشمن تعدادی قناسه زن را به منطقه اورده بود كه دیدبان را شكار كند چون به شدت هنگام دیدبانی بنده را هدف تك تیر قرار می دادن برای همین منظور روی خاكریز یك تخته مهمات گذاشتم و روی ان چند كلوخ بزرگ قرار دادم و زیر ان را خالی كردم تا به انداز دیده دوربین خاك ریز را سوراخ كردم وبه راحتی دشمن را زیر نظر قرار دادم. و دشمن نتواست جایگایم را تا اخر  شناسای كند.(به مسول محور ما پشت بیسیم بابا بزرگ می گفتیم.)
 
                                          قاطرها قله را فتح كرده بودن

قبل از شروع عملیات نصر یك قرار شده بود ما یك قله را فتح كنیم یك هفته از ساعت ده شب بصورت نفرات پیاده بصورت مارپیچ خود را به پای قله می رساندیم كه اماده حمله شویم پس از برقراری بیسیم تو سط فرماندهان متوجه می شدیم تعدادی از لشكرها اماده نشده اند و دستور عقب نشینی می دادن تا نزدیك های صبح كه هوا روشن نشده بود.
 باید از منطقه خارج می شدیم در تابستان هوا در منطقه به شدت بارانی بود و گیاهان حدودا" نیم متر بالا امده بودن  از هر جای كه عبور می كردیم رد پای ما علفها  شكسته می شدن  و دیده می شد كه نیرو از انجا عبور كرده این وضعیت حدود یك هفته ادامه داشت شب خیس می شدیم و روز كه هوا افتابی می شد لباسهای مان را خشك می كردیم تا یك شب دیگر قرار گذاشتن كه هماهنگی كامل انجام  شده و امشب حتما" عملیات انجام می شود.
قرار شده بود كه مهمات از طریق جاده بوسیله قاطرها حمل شود و پی از فتح قله مهمات به رزمندگان برسانند ما هم باید از دره ها خودمان را به قله می رساندیم پس از عبور از دره ها و با تجهیزات مین یاب و دوربین مادون قرمز خودمان را به پای قله مورد نظر رساندیم فرمانده گردان مارا در ان نقطه به سه گروه تقسیم كرد. كه هركدام از یك محور باید حمله را اغاز می كردیم . یك وقت متوجه شدیم قاطره های كه قرار شده بود مهمات را بما برسانند. زودتر از ما به بالای قله رسیدن و ما هرچه جلو تر رفتیم دیدیم كه خبری از دشمن روی قله نیست و تا انجا جلو رفتیم كه دیگر نمی توانستیم همه جا را پوشش بدهیم.
 فرمانده هان  دستور توقف پیش روی  را دادن و اعلام كردن احتمال اینكه دشمن در بین ما نفوذ كند و ما را قیچی كند  وجود دارد و گفت تا اینجا كافی است حدود دو شب روی ان ارتفاع بودیم .


           یاد و خاطره شهید محمود كاوه فرمانده لشكر ویژه شهدا

در محرم سال 1365 در منطقه زرینه رود میاندواب در حال اموزش نظامی بودیم كه اقای محمود كاوه برای سركشی به ما یك شب مهمان ما بود در ان شب پس از توصیه های فروان یك نوحه یادگاری برای ما خواند. در اخر های دوره اموزشی  بودیم كه در سه راهی نقد مستقر شده بودیم . در ساعت سه الی چهار بود یك گروه از لشكر امدن بچه های اموزش دیده را به دسته های نظامی تقسیم و فرمانده هر دسته هم مشخص كردن بوسیله مایلر مارا به منطقه پیرانشهر بردن وقتی كه به انجا رسیدیم هواپیمای دشمن انجا را بمباران هوای كردن . هوا كم كم تاریك شد ما به سوی خط مقدم حركت كردیم وارد منطقه حاج عمران شدیم چون هوا تاریك بود .با زدن ترمز تابلوی كنار جاده قابل خواندن بود كه برادر خسته نباشی  به سمت ایستگاه صلواتی و به سمت خط مقدم حدود ساعت 10 شب ازكنار قله كدو عبور كردیم و نزدیك تپه شهدا از ماشین پیاده شدیم . فرماندهان به ما گفتن كه ما برای پشتیبانی از برادرانی كه امشب عملیات می كنند .امده ایم تجهیزات كامل بود و ما اماده دستور از سوی فرماندهان بودیم خاكریزی كه ما در ان مستقر بودیم به سوی ارتفاع  2519 بود كه هدف عملیات ان شب  بود .حدود ساعت یك  شب بود كه دشمن شروع به شلیك خمپاره كرد. خاكریز به صورتی طراحی شده بود كه هم جلوی تیر مستقیم وتركش گیر هم بود در یال تركش گیر  یك سنگ بزرگی بود كه من پشت ان در حال استراحت بودم كه ناگهان صدای سوت خمپاره به ما نزدیك شده و بین ما فرود امد. یكی از دوستان كه بعنوان ار پی جی زن بود چند گلوله همراه داشت كه گلوله های دست ایشان منفجر شدن (بعد ها كه ایشان را دیدم از او سوال كردم گفت فقط من یك لحظه متوجه شدم كه روی هوا در حال چرخش هستم و دیگر متوجه مابقی ماجرا نشدم ایشان از ناحیه پا و دست اسیب جدی دیده بودن درواقع جانباز شدن )بنده كه در پشت ان سنگ بودم فقط یك چیز سنگینی به كلاه اهنیم خورد كه گردنم صدایش بلند شد به خواست خدا به من اسیبی نرسید.فرمانده گردان متوجه شد كه باید جای مارا عوض كند مارا به پشت قله كدو منتقل كرد.
عملیات كر بلایی 2 اغاز شد چون در ان نقطه ی كه ما بودیم داخل كانال روی منطقه دید كافی داشتیم و منتظر دستور فرمانده بودیم از تمام بدنه ی قله  2519 مثل اینكه جوش كاری كنید اتش شعله پوش مشاهده می شد و گاهی هم تیر های رسام به سنگ ها برخورد می كرد و كمانه می كرد كه اشكال هندسی بوجود می اورد. تاصبح این در گیری ادامه داشت ولی دستور ی به ما ندادن یكی از برادران بهیار را دیدم و پرسیدم زخمی شدی گفت نه این خون برادانی كه مجروح شدن می باشد . ولی فرمانده شجاع لشكر ویژه شهدا اقای محمود كاوه به لقاءالله پیوستن و از بین ما پركشیدن.هواپیمای دشمن با روشن شدن هوا به فراز منطقه امدن ثوپخانه ماراكه در پشت قله كدو مستقر بود هدف قرارداد ولی راكدها به كوه اصابت كردن و  موفق نشد به دلیل ارتفاع  خود قله كدو خلبان هواپیما ما را داخل كانال دید و همه ی ما را به كالیبر بست ولی باز هم  به خواست خدا تیر ها به خاكی كه بیرون از كانال ریخته بودن اصابت كرد و كسی مجروح  نشدن اما فرمانده عزیز  دستور داد كه كانال باید تخلیه شود.جلوی هر ماشین كه امد. گرفت چند تا از ما را سوار كرد تا كانال كلا" تخلیه شد . بعد چند دقیقه باز ان بهیار را دیدم گفت ان كانالی كه شما در انجا بودید با بمب های خوشه ای هواپیمای دشمن  كاملا" هموار شد .خدا باز هم به شماها رحم كرد. در نهایت ما وارد عمل نشدیم و به پشت منطقه  برای تشیع پیكر در خون اغشته فرمانده عزیز مان به شهر ارومیه رفتیم و ایشان را در ان شهر تشیع جنازه كردیم و پیكر این عزیز از دست رفته  را  به شهر مشهد مقدس كه زادگاه ایشان بود بردن  ارامگاه این دلاور  در خواجه ربیع می باشد. خداوند روح تمام شهیدان گلگون كفن  این اب و خاك با شهدای اسلام مشهور كند انشاءالله.







محمد حسین
پنجشنبه 24 تیر 1389 05:46 ب.ظ
خیلی باحال بود حاجی
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر